بازهم شبی که تا صبح بیدار موندم.راس 5 پاشدم و لباس پوشیدم اسمون سیاه بود هنوز شبه اما صبح زندگیم شاید شروع شده..خنکای صبح روی صورتم میرقصه واسمونی که از سیاهی رو به سپیدی میره..ادمایی که خوا الوده توی خیابون ها اومدم ..تمام این حسها رو مثل دونه های مرواریدی که دوس داری به بند بکشی و برای همیشه به گردنت آویزون کنی ..زودتر از همیشه به بیمارستان رسیدم ..لباس سفیدمو پوشیدم و توی حیاط قدم زدم دیگه صبح شده! اسمون آبی و ابرای سفید و پاره پاره ..یکی ازم آدرس جایی رو میپرسه و من با شک جواب میدم! این خودش یه امیده یعنی کسی فکر میکنه تو چیزی میدونی!بخش جدید جراحی زنان و یه عالمه کیس و تو فکر میکنی بالاخره کاری میکنی..بعد بیمارستان رفتم دنبال جا و مکان ..از جلوی پنجره
پ رد شد و نتونستم نگاه نکنم اما راه درازی مونده ..جسمم خیلی خسته شد اما روحم شاده
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
تاريخ: سه
شنبه
23 شهريور
1395 ساعت: 22:05