مادرو پدرم حق دارند با اینهمه آزادی که من دارم یک پای خودم را در لبه ی پرتگاه سقوط در مدرنیته میبنم ..اصلا خوب نیست که آدم اینهمه بی جنبه باشد!
واقعا دلم به حال خودم میسوزد بدن و ذهنم دیگر جوابگوی من نیستند!مغزم ساعتهای زیادی بددنم را در خواب فرو میبرد ..از اندک زیست و روان شناسی که خوانده ام میدانم دچار یک واکنش دفاعی شده ام ...بدنم مرا در مقابل خودم دفاع میکند..ساعتها در خواب برایم رویا پخش میکند تا از واقعیت ها فاصله بگیرم و خودش هم توان هضم واقعیت ها را ندارد پس ترجیح میدهد کمی وقت تلف کند تا بتوااند بمیرد!از انطرفی هم ! من وجودی به این ذهن فشار میاورد که درس بخوان تو امتحان ارشد داری!. اگر هم نخواند سرزنش میشود!از آن طرفی دیگر هم اشتهای زاید الوصف روحم ب انجام کارها میخواهد رمان و کتابهای فلسفی بخوانم!قیلم ببیند !بتواند بنویسد! دیگر این بدن وروح تکه پاره شده چه دارد؟این تناقضات حاصل چنگ زدن من به زندگی است اما همانطور که میبیننین تنها چیزی که عاید من شده صدای گوشخراشیست حاصل اصطکاک ناخنهایم باتن سخت دنیا!
دیشب حیوان خطاب شدم!برای چه ؟ دیشب به پایین پله ها رفتم برق راه پله را روشن کردم و همنطور که حیوان مخاطب شدم به بالا نگاه کردم تنها چیزی که در چشمان نشست سوزش عمیق و غلطیدن اشک بود!
حکم این یک کلمه برایم مانند کشیدن کبریت در انبار باروت بود جانم را سوزاند ..بارها دعوا کردیم نمونه اش همین چندروز پیش!اما من سرپا شدم اما از دیشب هرچه زور میزنم نمیتوانم تمام اندام های بدنم شل شده و هرچه به فک و عضلات گونه کشش میدهم تا شاید کمی بخندم اما نمیشود مگر گاهی نیشخندی که باسوزش عمیق چشمهایم همراه است!و از آن بدتر اینکه من همیشه در این موارد دنبال همزبان میگشتم کسی که حرفم را بشنود و اما الن به شدت دنبال کسی هستم که مرا نشناسد!
همیشه میخواستم از نقش بازی کردن فرار کنم اما الان تنها چیزی که میخواهم همین است.!حتی ریسمان اتصال و دوستی را همین یه شبه با خیلی ها بریدم!!نمیدانم!فکرکنم از زمانهاست که باید از خودم بترسم!
کاش میتوانستم با دستهایم کاری کنم ..با پاهایم راهی بروم! کاش...
هدیه امروز من برای زنده موندن
ساعتها

برچسب:
نویسنده: مهران سامانی